فروش کارتن خالی اسباب کشی تعمیرات موبایل ترجمه طلايي ترجمه تخصصی کتاب آرارات الکترونیک سیستم های حفاظتی امنیتی کنترل تردد فروش جوجه شترمرغ مصالح ساختمانی و پوکه صنعتی لیکا ثبت شرکت در کرج قالب وردپرس لیپوماتیک
بستن تبلیغات [X]
بازی واژه ها
بازی واژه ها

پیرزن با چهره ی چروکیده ای که بیانگر زیبایی و جوانی گذشتش بود به ما نگاه میکرد.

مامان:تو یه برنامه میگفتن وقتی آدم شب میخوابه بافت کلیه هاش شروع میکنن به ترمیم شدن.

من:آهان که اینطور چه خوووب :)))

مامان با قیافه اینجوری :|

- چه خووووب؟؟؟... اینا رو برا تو گفتما!

من: من که میخوابم باو ^__^

مامان: تو میخوابی؟ تو که سال به دوازده ماه تا صبح بیداری.

من: مامان من زمستونا موقع مدرسه که میخوابممممم :|

مامان چن لحظه اینجوری :| نگام میکنه و میگه:

- کلیه های تو کلا پایمال میشه میره :|

میزنم زیر خنده و لبخند،چین و چروک های صورت پیرزن رو جمع تر میکنه...

پیرزن مهربونه...ولی حیف اونم مثل دخترش با ناخنای بلند من مخالفه :|

اما پیرزن رو دوست دارم :)

همون پیرزنی که چند شب پیش سر سفره ی شام،

با نگاه خاصی به شوخی و خنده ی بچه ها و نوه و نتیجه هاش نگاه میکرد...

یه پیرزن دوست داشتنی...

ننه شهربانو :)




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 146 ،

یک وقت فکر نکن ما از آن دسته مرفهان بی دردی هستیم که

از کودکی لای پر قو بزرگ شدیم و هر بار گفتیم:

- این میخوام...اون میخوام

بدون فوت وقت مرغوب ترینش را دادند دستمان!

نه جان من!

از این خبر ها نبود!

ما از قبیله ی همان هایی هستیم که اواخر تابستان منتظر دفترهای تعاوونی بودند و

بعد رسیدنش با ذوق رویش را جلد نایلونی می کشیدند.

جلد نایلونی ای که جمع شده اش سبز و صورتی و آبی بود و وقتی روی دفتر و کتاب می کشیدی،

بی رنگ میشد!!!

همان هایی که کتونی های آنچنانی و مداد رنگی های درجه یک مارک دار نداشتند...!

همان هایی که بهترین برندهای لباس را نمی پوشیدند و ساده و بی شیله پیله دست رفاقت میدادند!

ما نسلی هستیم که در کوچه بازی میکردیم بی آنکه نگران پاره شدن شلوار فلان تومنیمان باشیم!

همان هایی که فلز به کهنه فروش می فروختیم تا جوجه رنگی بخریم و دو روز بعد بمیرد!

دیگر اوج خوشبختی خوردنمان، بستنی زی زیگولو بود!!!

راستش از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان،

اسممان هم همیشه زیر لیست خوبهای تخته سیاه نوشته میشد!

خوب بودن و آدم بودن به مارک لباس و دفتر و دستک نیست!

ببین چگونه با همین لباس های ساده و مدادرنگی های نقش تمساح دنیایمان را رنگی رنگی میکنیم!

راز خوشبختی امروز ما این است

همین ها بود که پسرهای مارا مرد و دخترهای مارا بانو بار آورد...

و حالا کیف دنیای رنگیشان را می برند

بدون اینکه کم بیاورند...

جا بزنند...

آخر مرد شده اند...

بانو شده اند...

:)




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 151 ،

+ در من پست های فراوانی میجوشد :|

+ اگه بخوام همشونو بنویسم هر یک دقیقه دو تا میشه :|

+ یک سری وب ها دوست داشتنی هستن واقعا :))

+ در این لحظه یک سوال فنی پیش میاد! که چرا نمیرم دو دقیقه بخوابم؟ :|

دیشب ساعت 5:30 خوابیدم صبح ساعت 10:30 پاشدم

و هنوز بیدارم :|

+ مثلا خیلی خوبه وقتی آدم گشنشه پاشه بره یه چی بخوره :|

الان من باید برم بخورم وگرنه هلاک میشم :|

+ خلاصه میدونید که چقدر عزیزید برام یا بیشتر توضیح بدم؟


پ ن1: دیشب یا دی صبح(!) رفتم اینجا و اولش این در اومد :|

امروز صبح دوباره رفتم و انجام دادم این در اومد :|

خلاصه آفرودیت هرا هستم از مازندران آی لاو یو پی ام سی

پ ن2: در مورد این همـــــــــــه شوهرذلیلی هرا کمی اعتراض دارم چون این شکلی نیستم :|

اصن قاطی پاتی!!!!

از هرکدومشون یه چیزاییش شبیه منه یه چیزایی هم کلا با من فرق داره :|

پ ن3:اومدی اینجا چی بخونی؟

من قرار بود برم یه چی بخورم مثلا :|






برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 142 ،

اینو یه جا خوندم پوکیدم از خنده

مخصوصا خرداد و مرداد و آذر


فروردین:وانت

اردیبهشت:سانتافه

خرداد:خر مش قربون

تــــــیر:مرسدس بنز

مرداد:فرغون

شهریور:پورشه

مهر:لکسوس

آبان:مازراتی

آذر:گاو غلام علی

دی:شورلت آمریکایی

بهمن:پراید

اسفند:نیسان آبی

متولد کدوم ماه هستید؟


الان فهمیدین مازراتی مال منه یا بیشتر توضیح بدم؟

آقا پاشید..پاشید سوئیچمو گم کردم




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 139 ،

نمیشد برای کسی که قالبمو درست کرد پست اختصاصی نذارم!

ممنوووووووووووووووون آقا محسن :))

خیلی خیلی تشکر بابت قالب :)


+ ینی من خیلی تلاش کردمااا :|

از کل قالب فقط عکسشو طراحی کردم :|




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 136 ،
2015-08-11

گاهی دلم میخواهد گم شوم

لابه لای واژه ها...لابه لای نگاه های گاه و بیگاه...

دور شوم...از همه ...

روحم را در کوله پشتی کوچک و دخترانه ام که دیلینگ دیلینگ آویزهایش تنها به گوش خودم میرسد بردارم و راه بیفتم...

اما رفتن ساده کم لطفی است ...

این رفتن باید پر باشد از حادثه.... حادثه ای مثل دچار شدن....

آری...

"دچار باید شد..."

زیر باران... زیر بوسه های نرم باران...دچار باید شد... در خود....باخود...و حتی... بیخود!

باید پا برهنه کنار ساحل قدم برداشت...

تا بوسه های ریز ماسه نباشد قدم زدن زیبا نیست...

حادثه میخواهد دچار شدن...

مثل حادثه ی آغوش...

آغوش بی حد و حصر پروردگار لابه لای هرم نفس های آفتاب کنار دریا....

باید روح را از کوله پشتی در آورد و در فنجان ریخت و با یک حبه قند نوشید...

روح را باید شیرین کرد...

دلم میخواهد روحم را شیرین کنم...

و دور شوم...

در کلبه ی تنهایی ام را باز کنم...

همه جا تاریک...

آرام...

انگار صوت به یغما رفته است....

روی اولین کاناپه لم بدهم... فنجان نسکافه ی داغم را مزه مزه کنم و زل بزنم به فیلم سینمایی مورد علاقه ام...

و دیگر به هیچ چیز فکر نکنم...

حتی کوله پشتی احساسم و آویزهای دیلینگ دیلینگ کنانش...





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 149 ،

هیســــ...

دخترها فریاد نمی زنند!

.

.

جیغ میزنن جیـــــــــــــــــــغ :))))

بعله!!!!

از این جیغ بنفشا که گوشتو بگیری بگی زهرماااار کر شدم روانی! :|


دخترااااای خوشگل روزتون مبارک

این کلیپ هم تقدیم به همه ی شما دخترای دوست داشتنی...

شماها که لبخند زیبای خدایید

حجمش هم خیلی کمه

(کلیپ)




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 147 ،
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]


برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 151 ،

عجیب شده ام انگار...حال خوبم درد میکند...

ذهنم پر شده از ترافیک ...ترافیک هایی از جنس اتوبان های شلوغ تهران!

و اعتمادی که دارد از دست می رود و حباب های کوچکش،

با هرنگاه من از هم می پاشد و همه ذراتش به سمتی می رود!

و "من" همچون دختربچه ی کوچکی که مادرش را گم کرده و در بازار،

هراسان از سویی به سوی دیگر می رود، تشویش دارد!

عجیب شده ام انگار...عجیبی که نگرانم میکند!

اصلا شده تا بحال نگران خودت شوی؟

شده خودت را گم کنی و هرچه به سوی این "من" گم شده بدوی کمتر به او برسی؟

آه که این قصه گفتن ندارد و همیشه برای به صفحه کشیدنش یا من یا قلم کم آورده است!

زندگی را کرده ایم یک دومینوی تمام عیار!

تو به من ضربه میزنی...من به او... و او به اوهای دیگر...

و در این میان همه ادعای زندگی کردن و نفس کشیدن داریم!

معنای عشق و دوست داشتن با هوسرانی های یک سری اراذل،

به گند کشیده شده است و منِ تازه چشم به جهان گشوده،

چشمانم به اندازه ی نعلبکی های گل دار مادربزرگم،

گشاد شده و به این ملت سرخوشِ از درون ویران شده می نگرم!

چه شده است شما را مردم؟

کوچه و بازار فریاد میزند ویرانیتان را...

و شما هر روز با صد قلم آرایش و عده ای هم به تقلید از یک پسربچه ی عقده ای آمریکایی،

خشتک شلوارهایتان تا کتونی های جاستین بیبریتان،

پایین آمده و در ذهن معیوبتان فکر میکنید،چه تیپ و قیافه ای سرهم کرده اید!

سرتان را کرده اید توی گوشی های فلان تومنیتان...

هنزفری و هدفون در گوشتان و نمیدانید چه بلای خانمان سوزی دارد سرتان می آید!

این را حالا که مست می و دوران و جوانیتان هستید متوجه نخواهید شد!

این فاجعه زمانی فوران میکند که دخترهای کوچه بازار،

با مانتوهای نیم وجبی و یک خرمن آرایش و موهای افشان باید در آینده ای نه چندان دور،

نقش مادرهای وفادار را بازی کنند و پسرهای مو سیخ سیخی و ابرو گرفته ای که بهتر از دختران،

آدرس سالن های اپیلاسیون را بلد شده اند باید نقش پدرهای مسئولیت پذیر،

وفادار به همسر را و یک پدر دلسوز را بازی کنند!

و اوج فاجعه آن جاست که یک مشت مادربزرگ دماغ عملی با لب های پروتز شده،

میخواهند خاطرات جوانیشان را برای نوه هایشان تعریف کنند!

خاطرات جوانیشان برای نوه هایشان چیست؟

خیابان گردی هایشان،شماره گرفتن هایشان و دوست پسرهای رنگارنگشان؟

و پدربزرگ های آینده هم!

به باد می روید ملتِ همیشه در صحنه اگر نگران این روزهایتان نباشید!

منِ گم شده، اگر گم شده آخرش میدانم پیدایش میکنم و

می آورمش جایی که باید.اما اندکی نگران شوید!

اندکی به آینده بنگرید!

آینده ای که به فاصله ی یک چشم بر هم زدن،

با یک دستمال یزدی و سیبیل های کلفت می آید و خرتان را می چسبد!

و شما می مانید و این غول بیابانی که برای خود ساخته اید!

همین الانش هم دستم را زده ام زیر چانه و دارم به این نامردمی ها نگاه میکنم!

به خیانت یک مرد به زنش در حالی که فرزند کوچکش فارغ از گند و کثافت های اطرافش،

با خنده ی های مست کودکانه او را "بابا" صدا میکند!

به زنی که شب ها با چند کلمه عاشقانه و هم آغو.شی مثل کبک سر همسرش را در برف،

فرو میکند و فردا می رود فلان رستوران تا به قرار آخر هفته با دوست پسرش برسد!

زن ها و مردهایی که تا گوشیشان دست همسرشان می افتد،

رنگشان می پرد و با پرخاشگری،

این ماس ماسک لعنت شده را از دست آن یکی میگیرد و داد و هوار راه می اندازد!

یا پدری که بی توجه به فرزندانش بوی دود و دم مخدر در خانه اش راه میفتد و این بوی گند،

قلب بچه های بی گناهش را به درد می آورد!

پسری که دست روی مادرش بلند میکند

و...و...و...

راستش را بخواهید کم آورده ام...

یعنی باز هم بگویم...؟

هرچه از پست بودن یک سری ها بگویی کم گفته ای!

تومار می طلبد این فاجعه را به صفحه کشیدن!

و هنوز هم منِ تازه چشم به جهان گشوده،

چشمانم به اندازه ی نعلبکی های گل دار مادربزرگم،

گشاد شده و به این ملت سرخوشِ از درون ویران شده می نگرم!

و اعتمادی که دارد از دست می رود و حباب های کوچکش،

با هرنگاه من از هم می پاشد و همه ذراتش به سمتی می رود!


پ ن:ای باد سبک سار مرا بگذر و بگذار/ هشدار که آرامش ما را نخراشی...





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 209 ،

دلم نمیخواد غمگین بنویسم و آه و ناله کنم ولی پست قبل اصن عقده شده بود تو دلم :|

باید می گفتمش سبک بشم!

و حالا هم از اون فاز در بیایم دیگه :)))



پ ن1: رو عکس کلیک کنید سایز اصلیشو می بینین!

پ ن2: نمیدونم چرا این بچه اینقدر علاقه داره من شوهر کنم :|

پ ن3: هنوز تو عالم فانتزی من یه خونه ی کوچیک وجود داره که من میرم رو کاناپه لم میدم و

همینطور که نسکافمو میخورم به فیلم سینمایی مورد علاقم نگاه میکنم ...

همه جا تاریکه... فقط صدای فیلم سکوت خونه رو میشکونه...

و پای هیچکس هم در میون نیست...نه عشق...نه شوهر :|

والسلام :)))




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 532 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 3886
  • بازدید امروز :4
  • بازدید دیروز : 15
  • بازدید این هفته : 19
  • بازدید این ماه : 28
  • تعداد نظرات : 2
  • تعداد کل پست ها : 10
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه